تا اطلاع ثانوی
ورود هر گونه افکار منفی و آشفته ممنوع
تا اطلاع ثانوی
ورود هر گونه افکار منفی و آشفته ممنوع
یه حسی دارم انگار یه چیزی گم کردم یا...انگار یه جای کار داره میلنگه
حس میکنم هیچی سر جای خودش نیست
حتی جایگاه آدما پیش هم ...
آره جایگاه آدما پیش هم یه جابه جا شده یا؟!!!!
بیشتر از اینکه الان خوشحال باشم یا ناراحت ،شبیه یه علامت سئوالم .اما نمیدونم چرا؟
شایدم واسه این هوای فوق العاده خوبه که داره واسم یه سری توقع به وجود میاره از یه سری آدم که دوسشون دارم ..اما چون برآورده نمیشه الان دچار این حالتم
آهان پیدا کردم : حس سردرگمی !!!؟؟؟
آره همینه
زندگیم شده مثل یه سریال که خودم دوست دارم همه چیشو بر عهده بگیرم ،از کارگردان بگیر تا تهیه کننده . غیره
حتی دوست دارم خودم بازیگر هاشو انتخاب کنم و همه هم بر اساس فیلم نامه من بازی کنن
اما چون نمیشه ،داره آزارم میده
پس باید بزنم دنده بی خیالی شاید شد ؟!!!!
باید مثبت تر باشم شاید شد ؟!!!
یه کم درباره خودم:
یه چند سالیه که یه اخلاق بد اومده سراغم و هیچ جوره نمی تونم از بین ببرمش...
اینکه خیلی وقته تحمل صدای بلند رو ندارم.خیلی وقته تحمل شنیدن داد و فریاد رو ندارم..
وای که در این مواقع تبدیل می شم به یه بچه ۴ ساله که هی با خودش کلانجار میره تا بغضش رو یه جوری از بین ببره و سرش رو بندازه پایین تا کسی به چشماش خیره نشه و حرف نزنه تا کسی از لرزش صداش پی به درون آشفته اش نبره
در غیر این صورت اگه مجبور باشم تو اون محل بمونم و یا اون جو رو تحمل کنم ،یه وقت به خودم میام که میبینم اشکام دارن آروم و بی صدا از گوشه چشمم میریزن بی این که بتونم کنترلشون کنم..بی این که متوجه زمان و مکانی که توش قرار گرفتم ،باشم
خلاصه اینکه خیلی حساس شدم و این اصلا خوب نیست چون جاهایی که باید حرف بزنم و دفاع کنم از خودم، نمیتونم....
بازم میگم که خیلی حساس و زود رنج و در عین حال نی نی شدم...چی کار کنم نمیدونم ؟!!!
(اینم بگم که این اخلاق خیلی زیبام واسه همه یک سانه و فیلتر شده نیست )
چه قدر من نوسان دارماااااا دوست دارم اینجوری آخه
چون هم وقتایی که شادم مینویسم هم وقتایی که بهم ریخته ام 
بنا به توصیه یه دوست وبلاگیم که بهم گفت شاد بنویس اینجوری غمگین بهت نمیاد منم باید بگم باشه سعی میکنم اما قول نمیدم 
پس لطفا کسی اذیتم نکنه ،کسی ناراحتم نکنه تا غمگین ننویسم 
داشتم فیلم میدیدم توش یه جمله خیلی قشنگی گفت که دلم نیومد اینجا ننویسم ،جمله این بود :
عشق یعنی احترام گذاشتن
عشق یعنی یعنی خواستن طرفت همون طوری که هست
یعنی احترام به نظر و خواسته های طرفت
عشق قشنگ ترین احساسه ولی نمیدونم چرا همه از عشق و عاشقی مینالن،اما من دوسش دارم و چون دوسش دارم واسم همیشه خوبه
امیدوارم ااز این جملات قرمز رنگ و مهم لذت ببرین 
کاش آدما اون چیزی روکه واسه خودشون میخوان واسه دیگران هم بخوان
کاش اگه میخوان خوش باشن واسه دیگران هم این خوشی رو فراهم کنن
کاش اگه آرامش میخوان این آرامش رو به دیگران هم منتقل کنن
کاش ...
..
و هزار تا ای کاش دیگه
اما حیف که تا حالا نشده همچین چیزی. واسه همین الان دلم اندازه کل ستاره های اتاقم گرفته... نا آرومم ... بغض دارم... دلگیرم
پنجره رو باز میکنم تا شاید هوای تازه حال هوامو عوض کنه اما انگار بی فایده است..حال من ورای این حرف هاست کاش آرومم میکردی. یا حداقل سعی میکردی آرومم کنی یا کاش نقششو بازی میکردی ..
بی خیال ... باز بهم ریختم و چرت و پرت دارم مینویسم
هیچ میدانی تو...
که گه گاهی به نا آگاه.. و یا....
لبخند آنی و زود گذر مرا ...
به ثانیه ای کم..
تبدیل به چشمانی بارانی می کنی
شاید
بی آنکه بدانی
و بی آنکه بخواهی
خوب !!!
حال که دانستی چه؟؟!!
چه خواهی کرد؟؟
هیچ....هیچ؟؟؟
پس من چگونه آرام گیرم ؟؟؟؟
نمیدانی تو ؟؟؟
باشد اگر این گونه آسوده ای،اعتراضی نیست
من به هیچ از تو راضی ام و دم نخواهم زد
نیم ساعت پیش رو تختم دراز کشیده بودم داشتم کتاب می خوندم که یهو دیدم وایییییییی خدایا چه قدر کیس کامپیوترم صدا میده .
با این سردرد مسخره صداها توگوشم دوبل شدن انگار تو مخم خونه تکونیه رفتم سراغ کیس هی تکونش میدم بلکه صداش قطع شه اما انگار نه انگار فقط گاهی صدا قطع می شه اما دوباره صداش رومخمه
همین جوری که با کیس در گیر بودم ،مامانم درو باز کرد و سشوار به دست اومد تو اتاقم
گفت داری چه کار می کنی؟؟ منم گفتم هیچی کیس صدا میده دارم درستش میکنم
یهو دیدم دست زد به پیشونیم گفت داغیاااااا
!!!!
پاشو پاشو برو یه استراحت یکن که اصلا امیدی بهت نیست ...صدای کیس نبوده من داشتم سشوار میکشیدم
من اینجوری شدم
ها ن؟؟؟صدای سشوار ؟؟؟
اما خودمونیم من تو سوتی دادن رکورد دارما اونم چه سوتیی ...برم استراحت کنم شاید خوب شدم
دیشب احمقانه ترین خواب زندگیمو کردم ..فکر می کردم بعد از ٢۴ ساعت نخوابیدن بتونم راحت و آروم بخوابم اما اشتباه فکر میکردم
همش از خواب می پریدم ..همش خواب های ترسناک و بد میدیدم بیشتر شبیه کابوس بودن ..
هر دفعه که از خواب میپریدم می ترسیدم که بازم خوابم ببره و دوباره کابوس ببینم اما جلوی خستگیمو نمی تونستم بگیرم
میدونم که همه این حالتم به خاطره روزی بود که داشتم ..یه روزه پر از دلشوره و اضطراب ..پر از نگرانی و ترس از چیزی که هیچ چیزی نمی دونستم ازش
کلا روزه پر از تنشی رو داشتم و به خاطره همین نه شب قبلش خوابیدم نه دیشب خیلی خوب
الان ساعت داره می شه ١٢..سر درد کاملا بدی اومده سراغم که حس میکنم یه وزنه ١٠٠ کیلویی به سرم بستن
کاش دیگه هیچ وقت مثل دیروز اینقدر استرس نداشته باشم هر چند تهش شیرین بود اما خیلی سخت بود
الان که ظهره این وضعمه وای به حال شب و این سر درد مسخره که نمیدونم خوب میشه یا بد تر
تو را نگاه می کنم که خفته ای کنار من
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من
تو را نگاه می کنم که دیدنی ترین تویی
و از تو حرف می زنم که گفتنی ترین تویی
من از تو حرف می زنم شب عاشقانه می شود
تو را ادمه می دهم همین ترانه می شود
کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم همین پل نگاه بود
مرا ببر به خواب خود که خسته ام از همه کس
که خواب و بیداری من هردو شکنجه بود وبس
بالاخره از مسافرت اومدم . اونم با کلی تو ترافیک موندن و غیره اما در کل واسه تنوع سفر بدی نبود...
نگاه کردن به دریا و راه رفتن کنار ساحل و نشستن رو ماسه ها کلی آرومم کرد..کلی بهم انرژی داد ..هوای شمال کاملا دو نفره بود
و بیچاره اونایی که تکی بودن .کلی ناراحت بودم از اینکه منم تکی اومده بودم دریا 
هوا جون میداد واسه قدم زدن دوتایی واسه عکس انداختن ...واسه...اما خوب دیگه بعضی چیزا تا اطلاع ثانوی ممنوعه
توی راه سام(نی نی خواهرم و ٢ساله) از خواهر جون یه سوال پرسید خواهر جان هم خیلی دقیق واسش توضیح داد ...(اینم بگم چون خیلی کنجکاوه زیاد سوال میپرسه)
اما دوباره به فاصله ۵ دقیقه همون سوال رو از باباش پرسید بابا جونشم مثل خواهر جونم خیلی قشنگ جواب داد ...میتونم بگم تا اونجایی که من شمردم اون سوال رو ١١ باره دیگه ام پرسید و ١١ بار دیگه هم همون جواب رو بدون هیچ کم و کاستی دریافت کرد حتی بدون اینکه خواهرم یا شوهرش ناراحت یا بی حوصله بشن...
داشتم فکر میکردم ما آدما اینقدر که در مقابل بچه ها صبور هستیم و خونسرد ..کاش در مقابل هم دیگه هم این جوری برخورد میکردیم ..نه اینکه اگه یه سوال رو واسه بارسوم از کسی بپرسیم یارو بپره بهمون که چند دفعه جواب بدم ...مگه خنگی و...
کاش تو همه مسائل صبور باشیم و حوصله طرفمون رو داشته باشیم ..کاش....
اوه راستی امروز 12/٠١/ بود 
و از این بابات کلی خوشحالم
دوست دارم یه چیزی بنویسم .. اما چی ؟؟نمیدونم اما در حال حاضر دارم آهنگ وبلاگمو گوش میکنم
بعضی ها میگن آهنگ به قیافت میاد 
بعضی ها میگن نه زیادی شاده و آدم نمی تونه تمرکز کنه واسه خوندن و یا نوشتن مطلب،غمگین ترش کن
بعضی ها می گن مگه وبلاگ آهنگ می خواد؟؟
و ....
کلی نظرات مختلف دیگه
اما من بازم بی توجه به این نظر ها چشمامو میبندم و به آهنگ گوش میدم و کلی ازش لذت می برم
و تصور میکنم که دوتا آدم عاشق دست همو گرفتن و دارن با آهنگ وبلاگ من رقص باله میکنن
دوره هم میچرخن دست های همو می گیرن همدیگرو عاشقانه میبوسن و عاشقانه همدیگرو لمس میکنن
و کلی از باهم بودن و با هم رقصیدن اونم با آهنگ وبلاگ من لذت می برن
پس منم چشمامو میبندم و همچنان به آهنگ گوش میدم و اجازه میدم تا به عشق بازیشون ادامه بدن و عاشقانه همدیگرو نگاه کنن

با لاخره به چیزی که احتیاج داشتم تا حدودی رسیدم اونم یه سفر خوب و یه روزه به ابیانه
خیلی خوب بود آب و هواش کلا یه تنوع اساسی بود اونم تو این اوضاع یه نواخت زندگیه من
اما ظاهرا داره تو سال جدید واقعا اوضاع زندگیم بزنم به تخته روبه راه میشه و تنوع از در ودیوارش میریزه
جمعه میرم شمال و کلی می خوام خوش بگذرونم. شدیدا به هوای شمال نیاز دارم به دریاش ...به گوش کردن به صدای امواجش و آرامش کنار ساحلش
از الان مثل بچه ها کلی ذوق کردم واسه شمال 
اوه راستی یه عروسی هم دعوت شدم..واییی خدا چه قدر هواسش بهم هست که تو سال جدید همش داره سوپرایزم میکنه
خدا جونم واسه انرژی که بهم دادی واسه اتفاقاتی قراره و داره میوفته تو زندگیم واسه درست شدن اون کاره و ... و ....
واسه همه اینا ازت ممنونم
"دوستت دارم خدا جونی ...دوستت دارم مهربونم "
باز هوا عالی شد و من از خوبی هوا به وجد اومدم و کلی شاد شدم
الان خوبم . خوبه خوب
راستی اینم بگم دعاهام تو سال تحویل نصفه موند .نمیدونم دعاهام زیاد بودن یا زمان سال تحویل کم بود اما اونجور که دلم میخواست نشد دعا کنم...
بعد از مدت ها یه خواب اساسی و نارنجی کردم اونم رو تخته نارنجیم و دوست داشتنیم
خدارو شکر بزنم به تخته اوضاع هم خوبه هم آرومه هم بر وفق مراد
بازم بزنم به تخته خودمم آرومم .نه اینکه بگم بیخیالم ها نه !! اما تو سال جدید تصمیم گرفتم ذهنمو کنترل کنم و و نذارم هر چیزه ناچیزی بهمم بریزه
اما اینم بگم من نوساناتم خیلی زیاده اگه نتونستم و یه موقع های بهم ریختم کسی تعجب نکنه لطفا
تو سال جدید یه عالم برنامه دارم یه عالم میخوام تو خودم تنوع ایجاد کنم و شایدم خیلی کارها انجام بدم
فقط امیدوارم از پس همشون بر بیام
خدایا الان که دارن اذان میگن ازت تشکر می کنم چون آرومم و تشکر می کنم واسه وجود کسایی که دوسشون دارم و تو زندگیمن
و ازت میخوام که همیشه مثل الان آروم و آروم باشم