درد دل با ؟؟
ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

نه ؟!!١ الان اصلا خوب نیستم.یعنی نمی تونم باشم.دیگه مخم جا نداره واسه

طعنه و کنایه شنیدن.واسه حرفای احمقانه .واسه دستور دادن ها

اما  میتونم داد بزنم بگم من کم آوردم تسلیم.. فقط اذیتم نکنین

احساس می کنم دارم خفه میشم ،انگار هوا سنگینه اما کاری ازم بر نمیاد

میخوام آروم شم اما کسی آرومم نمی کنه،من گیر کردم ..بین همه ، بین

خودم 

وای آدم مونث چی از جونم می خوای ،هان؟نگام کن ؟؟؟هیچی از خودم باقی

نمونده به لطف همیشگی تو

نه به تو که اینقدر غرق کارو زندگیت شدی که من دارم کم کم از ذهنت محو

میشم

نه به دیگران که پاشون رو گذاشتن رو خرخره ام و میخوان خفه ام کنن

من باید چی کار کنم؟؟کجا برم؟؟

لا اقل تو واسم بمون.درکم کن..ببین منو..من بهت احتیاج دارم گریهاینو بفهم

خواهش می کنم.

کاش اینجا بودی تا تو بغلت یه کم آروم می شدم و راحت اشکامو می ریختم ،

چیزی که واقعا  الان بهش احتیاج دارم ...و بعد واسه همیشه خاموش میشدم

تا کامل به آرمش برسم

خوب نیستم ..خوب نیستم ..دیگه بیشتر از این اشکام نمی ذارن که بنویسم