توقع
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بعضی اوقات درست مثل الان حالم از خودم بهم می خوره

خسته شدم از این که دارم به همه سرویس میدم...کارهای همه رو انجام میدم ..بی این که حتی گله ای کنم یا اینکه اخمی کنم

زندگیم شده وقف همه ...

حتی جرات اینکه از کسی چیزی بخوام ..ندارم

باید به همه،با تمام حرف ها و حدیث هاشون گوش کنم بی اینکه بگم منم آدمم و احساس دارم

واژه "توقع " تنها کلمه ای هست که از آدمای دورو برم  بعضی اوقات داشتم اما یا جرات بیانش رو نداشتم..و یا وقتی هم عنوان میکردم با بدترین وجه ممکن روبرو میشدم..حتی کمترین نوع توقع ممکن

و حالا من ناراحت و دلگیرم از بعضی آدمای  دوروبرم که میدونم که میتونن توقع و یا خواسته من رو ...اونم هر چند کم..بر آورده کنن و

با این که از احساس من با خبرن اما این کارو خواسته یا نا خواسته انجام نمیدن.

و من الان کاملا بهم ریختم و با خودم عهد میکنم که دیگه از هیچ کسی تو زندگیم توقعی نداشته باشم تا حد ممکن.

میخوام بخوابم اما اون قدر آشفته ام که نمی تونم