خاطرات
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

الان ساعت داره میشه ٢ ..یه دوست قدیمیو فوق العاده عزیزم  بهم این اس ام اس رو زد

"کسی باش که عمری با تو بودن ،یک لحظه

و لحظه ای بی تو بودن ،یک عمر باشد"

کاملا با این اس ام اس تعجب کردم ..چون امروز همش به فکرش بودم و میخواستم بهش زنگ بزنم اما فرصت نداشتم

وای با این اس ام اس نا خود آگاه رفتم به دوران دانشجوییم

وای که چه دورانی بود .با تمام وجودم دوسشون دارم.

با همین دوستم چه روزا  و شبایی داشتیم..بیدار موندنامون تا صبح ..گریه هامون ،خنده هامون

حاضرم هرچی دارم بدم اما واسه یه روز بر گردم به اون دوران..هر چند توش خیلی اتفاقای بدم افتاد اما واقعا هوس کردم

قدم زدن تو برفا...پیچوندن کلاسا واسه موندن کنار هم و حرف زدنامون  تو خوابگاه ...

وای که چه حالی داد که از طرف دانشگاه واسه واحد روستامون ،رفتیم روستا

یه روستای بکر و آروم..

غذا درست کردنمون که دیگه نوبر بود....همش فیریز شده از خونه میبردیم خوابگاه

وای اذیت کردن استادااااا..حل کردن سه تا قرص مسهل تو ساندیس و خوروندنش به بهترین استاد واسه زود تر تعطیل شدنمون..

وای خدایا چه قدر شر بودیما..مارو ببخش

خلاصه که الان به شدت گرفته ام و نمیدونم چی کار کنم ..یاد قدیما هم خوبه هم بدد..اما بداش داره کم کم تو ذهنم پر رنگ میشه ..

بی خیال دارم چرت مینویسم ..فقط دلم بازم اون دوران رو خواست همین..باید کمکم برم  بخوابم چون بازم سرم درد میکنه