گریز
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

بی آنکه کسی متوجه نبودن حضورم در لحظه شود

آرام و بی صدا  می گریزم،می گریزم از حال

با  پاهایی برهنه ،و قدم هایی آهسته

شمعی روشن می کنم و به راه می افتم

میروم از کنار ساحل آرام، از بین درختان ،از این شهر شلوغ

فقط برای ثانیه ای ،می گریزم

می گریزم از آدم ها ، از تکرار ها،از افکار بیهوده

میگریزم به گذشته،گذشته ای که فکر کردن به آن مرا لحظه ای از تمام هیاهو به دور می

کند

 برخی از گذشته ام را ..دوستانم را..خاطراتم را...خطا های خنده دارم را...همه و همه را

دوست می دارم

نسبت به لحظه حال دوست می دارم..نسبت به اکنون

زمان اندک است ،پس

دوان دوان از گذشته می گریزم و به ابتدای جاده آینده می رسم ..آینده ای پر از تردید..پر

از شاید ها و نباید ها ...پر از خواستن ها ..پر از امر و نهی کردن های بیهوده

می ایستم و می نگرم . پای من یارای رفتن ندارد ..جاده ی پیش رویم تمامی ندارد و

من به ناچار باز میگردم به حال

تا  که شاید همسفری ،همراهم شود در این آینده نا معلوم

و مرا رها سازد  از تنهایی ....از  ترس از آینده ..از این خستگیه بی اتمام ..و از این

اضطراب ها

بر می گردم تا متوجه غیبت طولانی ام نشده اند  و به انتظار می نشینم

من انتظارت را خواهم کشید تا بیکران ها ..تا همیشه

اکنون و اکنون شاد نیستم ..