بی عنوان
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

١. الان ساعت داره میشه .٧:١۵..تازه از خواب بیدار شدم یعنی از ساعت ٩ صبح تا الان ..

از سر درد دارم میمیرم..یه قرص خواب خوردم و دیگه نفهمیدم چی شد.. تا الان بیهوش شدم  

 

٢. از حماقت دیشبم بگم..خواستم پسر خالمو سوپرایز کنم واسه رستورانی که زده.. به

مامانم گیر دادم که ساعت ٩ ه تا من برم گل بگیرم تو هم حاضر شو .بوق زدم بپر پایین.

خلاصه گل گرفتم و راه افتادیم.. رسدیم آتی ساز ( چمران) ساعت ١٠ ..کلی هم

خوشحالی واسه نزدیک بودنش به ما.

حالا هرچی دنبال پتزا فروشی گشتیم پیدا نکردم.زنگ زدم که تو کجایی ؟؟؟؟واییییی

میگه آتی سازه بلوار ارتش(اونم با کلی خنده)تعجبمگه اونجا هم آتی ساز داره؟؟آخ

وای به سختی و بدبختی رسیدم اونجا .  چه قدر دور بود به ...افتادمکلافه

نتیجه این که من غلط کنم کسی رو سوپرایز کنمسبز ساعت ١٢:١۵ رسیدیم خونه

 

٣. این روزای خیلی خاص و قشنگ ..تو این روزا که واقعا دوسشون دارم ...روزه گرفتن به

هر کسی نیومده..

این که روزه باشی و کسی رو برنجونی ؟!!! روزه باشی و دل بشکونی ؟؟

روزه باشی و به کسی که کنارته و باهاته کم محلی کنی؟؟؟ببینی مریضه اما به روی

خودت نیاری؟؟؟

بعد بشینی هر روز قران بخونی که مثلا ختمش کنی و ثواب ببری ؟؟؟

نه جونم ...نه عزیزم ...

تو چه روزه باشی چه نباشی؟؟؟ چه تو پارک بری مسجد نماز بخونی و بگی اول وفته؟؟

نه روزه ات قبوله نه قران خوندنت. و نه نماز خوندنت...

اول خودت رو درست کن ...برخوردت رو با آدما درست کن....رفتاراحمقانه ات رو درست کن..

ببخش اینقدر رک نوشتم ....اما ناراحتم از اونایی که فقط تظاهرن..

بی خیال من چی کارم ..خدا باید قبول کنه که می کنه ..پس بی خیال  

(شماره ٣.رو دوست داشتم حتما بنویسم واسه یه کسی که  کاملا داره بی توجهی می کنه و من علتش رو واقعا نمیدنم)