چشم
ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

دیشب هر کاری کردم نتونستم نگاهمو کنترل کنم...رفته بودیم پارک ، تفریحات سالم زبان

هر زوجی که رد میشدن ، و هر نسبتی که داشتن ،

من برو بر به دستاشون نگاه می کردم که تو هم قفل شده بودن..نمیدونم چم بود هر کاری می کردم نمی تونستم نگاهمو بگیرم از این کار..

هی سر خودم داد می زدم که این کار بده ،چشماتو درویش کن....

اما نشد که نشد..در آخر خودمم تسلیم چشمام  شدم و این تسلیم شدن رو دوست داشتم..

یه جورایی به چشمام اجازه تام الختیار دادم ...بهش گفتم هر کار می خوای بکن ،هر کیو میخوای دید بزن ..این دفعه رو آزادی..