آشفته بازار
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸٩  کلمات کلیدی:

آنقدر ذهنم درگیره که نمی دونم از کجا شروع به گفتن کنم. ..دیگه جایی خالی نداره...

همه چی داره مثل یه فیلم ،تند تند از جلو ذهنم می گذره ...نه می تونم استابش کنم ،نه می تونم به عقب برش گردونم ،و نه میتونم بزنم جلو تا ببینم چی میشه بالاخره!!!!

اما بدترش اینه که دیگه هیچ کنترلی رو ذهنم ندارم....داره از پری منفجر میشه و هیچ کاری نمی تونم انجام بدم....

کاش حافظم پاک می شد.....حداقل قسمت هایی که همیشه آزارم میدن....این جوری یه کم آروم می شدم ...

من اصلا نمی دونم باید چی کار کنم که آرامش داشته باشم ...هر کاری می کنم یه جایی میلنگه ...

الان گیجم....یعنی آروم نیستم....بازم باید واسه آرامش نداشته و گاهی کم داشته ام ،به همه بگم چشم!!!!و این بیش از اندازه داره از بین می برتم... نمی دونم...نمی دونم...

یعنی دیگه نه چیزی میدونم ، نه کاری ازم بر میاد...پس من تسلیمم.....آره تسلیم..شاید اینجوری جو آروم شد...