چشم

دیشب هر کاری کردم نتونستم نگاهمو کنترل کنم...رفته بودیم پارک ، تفریحات سالم زبان

هر زوجی که رد میشدن ، و هر نسبتی که داشتن ،

من برو بر به دستاشون نگاه می کردم که تو هم قفل شده بودن..نمیدونم چم بود هر کاری می کردم نمی تونستم نگاهمو بگیرم از این کار..

هی سر خودم داد می زدم که این کار بده ،چشماتو درویش کن....

اما نشد که نشد..در آخر خودمم تسلیم چشمام  شدم و این تسلیم شدن رو دوست داشتم..

یه جورایی به چشمام اجازه تام الختیار دادم ...بهش گفتم هر کار می خوای بکن ،هر کیو میخوای دید بزن ..این دفعه رو آزادی..

 

/ 4 نظر / 9 بازدید
Hadi

کار خوبی کردی به چند دلیل! اینکه اگه تو نگا نکنی یکی دیگه نگاه می کنه! بعش بازم اگه نگاه نکنی بهت نگاه می کنن! بعد ترش اینه! که چشم کلا یه موجود آزاده و هی باید بجنبه!‌ [نیشخند]

ثبت لینک وبلاگ خود

سلام بالا بردن پیج رنک و ترافیک با تبادل لینک و درج بلاگ خود به صورت اتوماتیک. در کمتر از 2 ماه بازدید وبلاگ خود را چند برابر کنید. جهت درج بلاگ خود در سایت ما به آدرس زیر مراجعه کنید. http://www.ir-hosting.ir/links/links.php

محمد جاوید

کلا هیز بودن ، بیشتر به کنجکاوی مربوط میشه تا حسرت خوردن...... اما........... خوشبحال هر کسی که دستی رو داره که میتونه با اطمینان اون رو بگیره و از پارک های زندگی رد بشه......... ومطمئن باشه که هیچ نگاهی نمیتونه اون دستها رو از هم جدا کنه...... هیچ نگاهی......

حسین

سلام خوبی؟ خوب منم بعضی وقتها مثل تو میشم ولی همونطور که گفتی نمیشه کاریش کرد بعضی وقتها تسلیم میشیم[پلک]