به باغ همسفران

صدا کن مرا .

صدای تو خوب است.

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

 

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنها ترم .

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد.

و خاصیت عشق این است.

 

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم،

آن وقت میان دو دیدار تقسیم کنیم .

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم .

بیا زود تر چیز ها را ببینیم .

 

بیا آب شو مثل یک سطح واژه در سطر خاموشی ام .

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن.

 

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردیدو کبریت می ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می ترسم.

 

بیا تا نترسم من از شهر هایی

که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی

در این عصر معراج پولاد.

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطحکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد،صدا کن مرا.

و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو،

بیدار خواهم شد.

 

و آن وقت

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم ،و تر شد.

 و آن وقت من ،مثل ایمانی از تابش  "استوا" گرم،

تو را در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید.

 

"سهراب سپهری "

/ 4 نظر / 4 بازدید
بهار

kheyli ghashango riiiz boood ba hardooosh hal kardaaam [نیشخند]