89/11/28

پنجشنبه بله برون بودلبخند همه چی به خوبی گذشت ...خدا رو  شکر

فقط یه لحظه وقتی بابام داشت  لوح رو می خوند ،اشک تو چشمام جمع شد..خیلی خودم رو کنترل کردم که نباره.. یه حس خوبی بود...

دوشنبه قراره عقد کنیم..و  شبش هم جشن بگیریم

این روزا رو بیش از حد دوست دارم ،اما هر چند از بعضی چیزها یا بعضی افراد ناراحت باشم و توی دلم پره حرف باشه اما اینجا جاش نیست که بگم.احتمالا توی یه پست خصوصی می نویسم ..حتمی

راستی بعد از کلی با خودم کلانجار رفتن ،به این نتیجه رسیدم که تمام افراد بده توی زندگیم رو ببخشم..کاره خیلی سختی بود اما شد...میخوام وقتی پای سفره عقد میشینم و یه زندگی جدید رو شروع می کنم از کسی تو دلم کینه ای نداشته باشم و پاک پاک باشه دلم.

فعلا بای بای تا دوشنبه شب لبخند

 

/ 0 نظر / 2 بازدید