چشمانی خیس

 هیچ میدانی تو...

که گه گاهی به نا آگاه.. و یا....

لبخند آنی و زود گذر مرا ...

به ثانیه ای کم..

تبدیل به چشمانی بارانی می کنی

 شاید  

بی آنکه بدانی

و بی آنکه بخواهی

خوب !!!

حال که دانستی چه؟؟!!

چه خواهی کرد؟؟

 هیچ....هیچ؟؟؟

 پس من چگونه آرام گیرم ؟؟؟؟

نمیدانی تو ؟؟؟

 باشد اگر این گونه آسوده ای،اعتراضی نیست

من به هیچ از تو  راضی ام و دم نخواهم زد

 

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Aria Lonely

سلام خیلی وقت هست بهم سر نمیزنی چرا ؟ شاید دوست نداری باشه راحت باش راستی هنوزم سر حرفم هستم که گاهی آدم حواسش یه جا دیگست و متوجه نیست و اشتباه میکنه موفق باشی بروز هستم !

شب بو

هیچ می دانی... که گهگاهی به نا آگاه و گهگاهی به آگاهی, در یک لحظه ی واهی, به یک لبخند کوتاهی, می کنی بارانی ام... آنی! شاید ندانی... یا نخواهی... تو بدانی!!! چگونه می توانم شادتر باشم؟ بگذر... هیچ... مثل هر لحظه... همیشه اعتراضی نیست. من قانع به هیچ از تو... به هیچ از تو... ................................. این نوشته رو اولش رو خیلی خوب شروع کردی... ولی بعد از رویه خارج شدی. من تا جایی که جا داشت نوشته ت رو برات شعرش کردم... حسودیم شد چرا تو اینا رو نوشتی؟... کاش خودم نوشته بودم. ببین خوشت میاد؟[گل][گل]

شب بو

البته خوشحالم هستم... که خوب نوشتی..[دست] آفرین فقط وزن یاد بگیر

پیمان

سلام گل ناز باز اومدم که از مطالبت لذت ببرم و دقایقم را با افکار اندیشمندانه ات پر کنم . موفق باشی

مادح

خیلی خوب بود واقعا لذت بردم من به هیچ قانعم[گریه]

مادح

خیلی خوب بود واقعا لذت بردم من به هیچ قانعم[گریه]

سحر

آبجی منم به روزم بیا.[گل]

سحر

راستی این شعرت عالی بود مثل همیشه[دست]

پيمان

سلام خوبي؟ عصر بخیر . بروزم تو هر دو بلاگم منتظرتم http://homeart.persianblog.ir حیاط خلوت http://homearts.blogfa.com دلخوشی های من حتماً بياي