نامه ای به خدا

تو را حس می کنم

آنگاه که می نگرم چطور  با نسیمی دل انگیز چمن ها را به رقص در می آوری

تو را حس می کنم

آنگاه که  عظمت و بزرگی تورا می بینم،کوه،دشت،دریا

تو را حس می کنم

 بیش از هر زمان دیگر

تو را حس می کنم

اکنون ؛در این مکان؛ در این دشت بی انتها

تو را حس می کنم

 که با  هر نفسم عطر تو در فضایم پر می شود

اکنون تنهاییم ، و  من تنها تر از همیشه

لحظه ناب است

 پس دست هایم را می گشایم

 و تو هم اکنون در آغوشم گیر

گوش کن !!! زمزمه ام با توست:

خسته ام از نقاب ها

خسته ام از تکرار ها

خسته ام  از آدم های ،انسان نما

خسته از بی محبتی ها

و باز هم مثل همیشه

 من

بسیار زیاد به محبت،

بسیار زیاد به آرامش ،

بسیار زیاد به  دوست داشته شدن

و بسیار زیاد به ...

احتیاج دارم.

  پس  دریاب مرا  اکنون، و بازهم اکنون

/ 4 نظر / 4 بازدید
رضا

بابا تو این دنیای خراب کیه که به دیگری اهمیت بده ادمها امروزه فقط دنبال این هستند که برای آرامش دل خود دل دیگران را به ویرانه ای تبدیل کنند

مادح

خیلی زیبا نوشتی گل ناز عزیز خدا تنها کسیه که می تونه تموم غم ها و خستگی های آدم رو بگیره و به جاش یه دنیا امنیت و آرامش و شادی بده خدا بهمون همیشه نگاه می کنه حتی اگه خیلی دور باشیم ازش[لبخند]

سحر

خدا باید کمکمون کنه فقط...............گلناز من آپم.یه سر بیا پیشم.ممنون.[گل]

نبضگیر

خوشا به سعادتون،که تونستید خدا را حس کنید.این اوج عرفان الهی است. کاش در نامه یتان بخدا،مراهم سفارش می کردید.که بسیار محتاجم به عنایت حضرت دوستُُ [گل][گل][گل]